محمد على مجاهدى

278

كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )

تو خود لب‌تشنه يك جرعه آب و بارها از سر * جهان را اشك خون بگذشت خون آلوده توفانها نزيبد جان پاكى چون تو زير خاك آسوده * برآور سر ز خاك تيره‌اى خاك رهت جانها ز شرح تيربارانت مرا سوفار هر مژگان * به چشم اندر كند تاثير زهرآلوده پيكانها كس آن روز ار نكردت جان فدا اكنون سرت گردم * برون نِه پا كه جانها بر كف دست‌اند قربانها فكندى گوى سر تا در خم چوگان جانبازى * ز سيلىها چه سرها گوى سان غلتند به چوگانها فتاد از جلوه تا رعنا سمندت خاست از هر سو * ز گلگون سرشك خيل ماتم گرد جولانها دريغ ! آموختم تا نكته‌هاى رزم جانبازى * ز جانبازان كويت باز پس ماندم به ميدانها به تاب از رشگ آنانم كه در خمخانه عهدت * ز خون پيمانه‌ها خوردند و نشكستند پيمانها تو از كجا و با سگانش لاف همچشمى ؟ * ز سگ تا آدمى فرق است فرق ، اى من سگِ آنها « 1 » غزل مرثيه حريم عصمت ، آن گه ناقهء عريان سوارىها ؟ ! * نگون باد از هَيونِ « 2 » چرخ اين زرين عمارىها يكى چونان كه نيلوفر در آب ، از اشك ناكامى * يكى چون لاله در آذر به داغ سوگوارىها نه تن از تاب آسوده نه جان از رنج مستخلص * نه دل از آه مستغنى نه چشم از اشكبارىها زبون بر دست بيگانه روان در چشم نامحرم * نوان در كنج ويرانه به صد بىاعتبارىها نه از اقبال پيروزى ، نه از ايام بهروزى * نه از اختر مددكارى نه از افلاك يارىها يكى چون چشم خود در خون ز زخم ناشكيبايى * يكى چون موى خود پيچان ز تاب بيقرارىها نه اينان را نهفتن روى دست از چشم نامحرم * نه آن بىچشم و رو نامحرمان را شرمسارىها عنا : مَحرم ، بلا : برقع ، سرا : بىدر ، ستم : دربان * غذا : خون ، فرش : خاكستر ، زهى خدمتگزارىها ! يكى بيمار و مسكين ، خشت و خاكش بالش و بستر * يكى لخت جگر بر كف ، پى بيماردارىها نه از تيمار و رنج آن را تمناى تن‌آسايى * نه از آسيبِ بند آن را اميد رستگارىها گدايان دمشقى را نگر سامان سلطانى ! * خداوندان يثرب را شمار زنگبارىها ! « 3 »

--> ( 1 ) . مجموعه آثار يغماى جندقى ، جلد اول ، ص 273 و 274 . ( 2 ) . شتر تندرو ، و در اينجا مجازا به معناى مركب عنان گسيخته . ( 3 ) . همان ، ص 274 و 275 .